تبليغاتX
BEST WISHES
وقت رفتن، تو چشماش نگاه نکردم
آسمون چشماشو ابری نکردم

با یه قلب پاره پاره، برمی گشتم از دیارش
به یاد اون گُل سرخی که می داد به دست یارش

قلب من براش می تپید، اون ولی چیزی نمی گفت
توی قلب ساده ی من، باز گُل عاشقی می شکفت

توی دنیایی که داره، آسمون پر از ستاره اس
من ولی دنیایی دارم، که شباش فقط خاطره اس

خاطراتی پُرِاز عشق، پُرِ از شادی و خنده
همه لحظه های نابی که دیگه برنمی گرده
+ نوشته شده توسط Endexit در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 20:1 |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 

 

 

      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

 

 

 

      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

 

 

 

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

 

 

 

      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

 

 

 

      آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

 

 

 

      زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

 

      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:57 |
 

 روزي دروغ و حقيقت با هم به سفر رفتند . در راه به نهر آبي رسيدند  دروغ به حقيقت گفت كه بيا در اين آب شنا كنيم . حقيقت پذيرفت و لباسهايش را در آورد و وارد آب شد . دروغ از فرصت استفاده كرد و لباسهاي حقيقت را پوشيد و رفت و حقيقت برهنه ماند . از آن روز به بعد ، حقيقت عريان است و دروغ لباس حقيقت به تن دارد

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:56 |

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد.

 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا برفرازقله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد. به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند.  پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم.  آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن

 در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟

 آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند. خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت،  در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد. خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است. آن وقت مرد خردمند به او گفت:«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:55 |

 ١- به تماشای غروب آفتاب بنشينيد.

٢- بيشتر بخنديد.

٣- کمتر گله کنيد.

٤- با تلفن کردن به يک دوست قديمی، او را غافلگير کنيد.

٥- هديه‌هايی که گرفته‌ايد را بيرون بياوريد و تماشا کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند.

٦- دعا کنيد.

٧- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد.

٨- هر از گاهی نفس عميق بکشيد.

٩- لذت عطسه کردن را حس کنيد.

١٠- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد.

١١- زير دوش آواز بخوانيد.

١٢- با بقيه فرق داشته باشيد.

١٣- کفشهايتان را عوضی پايتان کنيد و به خودتان بخنديد.

١٤- به دنيای بالای سرتان خيره شويد.

١٥- با حيوانات بازی کنيد.

١٦- کارهای برنامه‌ريزی نشده انجام دهيد. برای انجام آن در همين آخر هفته برنامه‌ريزی کنيد!

١٧- برای کاری برنامه‌ريزی کنيد و آن را درست طبق برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلی است!

١٨- از تناقضات لذت ببريد.

١٩- دستان خود را در آسمان تکان دهيد.

٢٠- در حوض يا استخری که ماهی دارد شنا کنيد، کنار آنها.

٢١- از درخت بالا برويد.

٢٢- در حال رفتن به کلاس، يکبار دور خودتان بچرخيد.

٢٣- به ديگران بگوئيد که خوشگل شده‌اند.

٢٤- مجموعه‌ای از يک چيز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، ...) برای خودتان جمع‌آوری کنيد.

٢٥- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه برويد.

٢٦- آدم برفی يا خانه  ماسه‌ای بسازيد.

٢٧- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشيد پياده روی کنيد.

٢٨- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان يک بستنی بخريد و با لذت بخوريد.

٢٩- جلوی آينه شکلک در بياوريد و خودتان را سرگرم کنيد.

٣٠- فقط نشنويد، سعی کنيد گوش کنيد.

٣١- رنگهای اصلی را بشناسيد و از آنها لذت ببريد.

٣٢- وقتی از خواب بيدار می‌شويد، زنده بودنتان را حس کنيد.

٣٣- زير باران راه برويد.

٣٤- تا جايی که می‌توانيد بالا بپريد.

٣٥- برقصيد. حتی در تختخواب.

٣٦- کمتر حرف بزنيد و بيشتر بگوئيد.

٣٧- قبل از آن که مجبور به رژيم گرفتن بشويد، حرکات ورزشی انجام دهيد.

٣٨- بازی شطرنج را ياد بگيريد.

٣٩- کنار رودخانه يا دريا بنشينيد و در سکوت به صدای آب گوش کنيد.

٤٠- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهيد.

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:54 |

فرد بالغ:  

شخصى که رشدش از سر و ته متوقف شده و اکنون از وسط رشد مى ‌کند.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

مرغ:  

تنها موجودى که شما قبل از به دنيا آمدن و پس از مردنش مى ‌خوريد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

خاک:  

گلى که آبش گرفته شده باشد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

شايعه پراکن:  

شخصى که هرگز دروغ نخواهد گفت چنانچه بيان حقيقت، خرابى بيشترى بار آورد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

تورم:  

نصف کردن اسکناس بدون صدمه زدن به کاغذ.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

پشه:  

حشره‌اى که باعث مى ‌شود شما مگسها را بيشتر دوست داشته باشيد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

کشمش:  

انگورى که دچار آفتاب سوختگى شده است.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

فردا:  

يکى از مهمترين بهانه‌هاى کار نکردن امروز.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

خميازه:  

يک عقيده صادقانه که به صورت کاملاً باز بيان مى شود

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:53 |

ناپلئون : مقصرترين مردم كساني هستند كه روح مايوس دارند !

 

آسمان ٬ ماه و یک دل ابری که مدام بارانی ست

 

و هنوز جراحت های این بغض ، گلویم را می سوزاند

 

آخ که چه تعبیر ناشیانه ای دارد این روایت

 

و سکوت را نگاه می کنم که

 

گوشه ای تنها برای خود نرد می بازد !!!

 

وقتی...

 

 وقتی دلت ميگيره ٬ وقتي دلت آواره ميشه٬ وقتي هيچ سرپناهي نداري ٬

 

وقتي احساس ميکني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ...

 

وقتي مي فهمي که دنيا با همه قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و

 

تو بازيگرش ٬ وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونه مهربون

 

برا ی گريه کردن نداري ٬وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني ٬

 

 او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت،

 

به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ٬

 

اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني، بفهمي و درک کني 

 

اونوقت تو برنده ای !!!

 

حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي!

 

چون با چيزهايي که بدست آوردي می توني ٬

 

آينده ات رو با پايه هاي محکمتربنا کني !!!

 

سعي کن حکمت زندگيت رو بفهمي :

 

ببين در عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:52 |

 

به خدا گفتم :

- میشه لمست کنم ؟

هوا ابری شد و

بارون گرفت ...

 

...

 

 

 خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه

خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه

خدا جون , رنگو  وارنگن آدما , جور  واجورن

خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه

من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم

من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم

خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو

که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم

خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی

چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟

خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟

آخ خدا جون , من  دارم میشم شبیه خط خطی

من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم

من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم

این مترسکا دارن ,  قلبمو ,  آتیش می زنن

آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم

خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟

پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟

آخه عشقی  , که دارن این آدما , قلابیه

شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...

کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین

من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین

خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟

خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:51 |

 

جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعني فراموشي ،

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بيزارند !

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد: كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...

 

 

 

دل نوشت:

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان

روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان

سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:50 |

آندری شوچنکو، مهاجم ارزشمند تيم ميلان که چندی پيش در مصاحبه با مجله گتزتا از تمايل خود

برای ترک سن سيرو به مقصد استمفورد بريج به دليل مسائل خانوادگی صحبت کرده بود،

اعلام کرد: " من به دليل مسائل مالی قصد ترک ميلان را ندارم، چرا که ميلان همه چيز به من

داد. ميلان خانه من است و من همه چيز خود را در مطلان به دست آورده ام، اما امروز به دليل مشکلات خانوادگی مجبور به ترک اين تيم علارغم ميل باطنی خود هستم."

هواداران تيم ميلان که از اين بابت بسيار ناراحت و نگران هستند با دسته گل هايی زيبا به خانه

او در شهر ميلان رفته و از او تقاضا نموده اند که در اين تيم بماند، همچنين هواداران رسمی

تيم ميلان تا کنون ده هزار امضا به باشگاه داده اند که حاکی از نارضايتی آنها از رفتن شوا می باشد.

برلوسکونی و آدريانو گاليانی رئيس و نائب رئيس باشگاه ميلان رفتن شوا را تلخ ترين حادثه کاری

می دانند و اعلام کردند که هر کاری برای ماندن او در ميلان خواهند کرد.

******

شوا جون ما همه اميدمون به توئه. من به نمايندگی از طرفدارای ميلانیِ (آ-1 آر-ام-زد)

ازت خواهش می کنم که تو ميلان بمون. اخه دليل ميلانی بودن ما تويی.

مگه اين چلسی چی داره؟ مگه تو انگليس چی بهت می دن که تو ايتاليا بهت نمی دن؟

آخه فدای جردنت بشم چرا اين کريستان اينجوری می کنه؟ من مي دونم که اين زن آبراموويچ

که دوستشه نشسته زير پاش که آره بلند شو شوا رو بيار چلسی!

اما بهش بگو که هيچ کدوم از هوادارای ميلان دوست ندارن که تو از سن سيرو بری!

ميلان با وجود تو بهترين خط حمله دنيا رو داره، اگه تو بری چه طور اين رکوردو همين طور

نگه داره؟

شوا جون از ميلان نرو!!!

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:48 |
سلام

بابا قرار نبود اینجوری مسخره بازی در بیارین اگه نظر میدین اسمتون هم بنویسین خواهشا!!

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:47 |
 

راستی اینو بگم چون بعضی ها از این شعرایی که من تو وبلاگم می نویسم دچار توهم شدن.

اما بگم که بدونین نه من عاشق نشدم. خواهشا دیگه از این دری وری ها نگین!

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:46 |

سلام بچه ها. وايييييييييييييييييييييييي هفتمين امتحانم رو هم دادم. تا حالا که خوب بود خدا کنه تا آخرش همين جور باشه.

 اصلا بابا يه خبرايی شده که اگه بدونين پَر که در ميارين هيچ شاخ هم در ميارين. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ چی بشين وقتی بشنوين چی شده.

امامن واقعا متاسفم چون به دليل مسائل امنيتی نمی تونم بگم که چی شده اما فقط اينو بدونين که 11 خرداد 1385 مصادف با1

2006 قراره يه اتفاق جالب، مهيج و بسيار، بسيار، بسيار، بسيار خوب بيفته. اما خوب من يازدهم امتحان فيزيک دارم.June

 شما می گين حالا چی کار کنم؟ عيبی نداره يه کاريش می کنم. شما خودتونو ناراحت نکنين!

اينقده خوشحالم که نمی دونم چی کار کنم. البته از يه موضوع ديگه اينقده ناراحتم که نمی دونم چی کار کنم. ( سرتو بکوب به ديوار! )

نه اين چه کاريه سرم درد می گيره! وااااااااااااا اين حرفا چيه؟ ( خوب ديگه خودتو لوس نکن. اگه حرفی داری بنال. اگه نه برو پی کارت )

آخه چرا اينقده گير می دی به من. راستی نيش نيشی چه قد خسيسی!

 اون توپ ميلان رو چرا نمی دی به من؟ خسيس اونو بده به من، هر چی بخوای به جاش بهت می دم. يادته يه بار يه چيزی ازم خواستی

من اونو بهت

ندادم، اگه اون توپ باحال رو بهم بدی منم اونو بهت می دم!

بابای

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:45 |

سلام. حال و احوال شما؟ می گم يه سوال! من چرا اينقده بدبختم؟ آخه اين هکر از کجا پيداش شد؟ آخه ديوونه چرا آی دی منو هک کردی؟

نه می خوام بدونم اين آی دی چه جذابيتی واسه تو داشت که هکش کردی؟

حالا منم بايد به اين مناسبت يه مراسم  ختم بگيرم برا آی ديم. ازتون می خوام که برام دعا کنيد که فراموشش کنم. آخه می دونين اون آی دی برا من خيلی ارزش داشت.

 رو می گم. milan_7sh

اون برام خيلی عزيز بود!

يه وقت فکر نکنی که اد ليستش برام مهم بود، نه اصلا اون يه چيز ديگه بود برا خودش.

البته از اون موقع که هک شد چند هفته ای می گذره اما من خيلی ناراحتم و به خودم تسليت می گم.

مگه نفهمم کار کی بوده! حسابشو می رسم.

ميلان جون دلم برات تنگه...

 

******* 

 راستی خبرو که شنيدين قراره تيم يوونتوس بره سری بي من که واقعا خوشحال شدم.

از اول هم می دونستم که اين حق ميلان هست که فاتح اسکودتو باشه. اما مگه اين حسودا می ذارن.

همين رئيس باشگاه يووه که رفته تبانی کرده با داورا که تيمش قهرمان بشه. اين از سری آ.

تو ليگ قهرمانان اروپا هم که اون بازيه ميلان- بارسا رو می گم داوره مارکوس مرک اشتباه کرد و

گل شوچنکو جونمو قبول نکرد و بعد از بازی مشخص شد که اشتباه کرده و از فينال جام جهانی محروم شد. حقش بود. تازه بايد از داوری محرومش می کردن. می دونی اگه اون گل حساب می شد ممکن بود حالا ميلان قهرمان اروپا باشه! اما ديگه چی کنيم که اين داورا اينجوريَن. ايشالا که همه بچه های داشته و نداشته ات کچل شن. ايشالا داغ داداشت بمونه رو دلت. ايشالا که هر چی بلا و مصيبته برا تو و داورای ايتاليايي که با يوونتوس تبانی کردن باشه.

فعلا بابای...  

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:44 |
تو که رفتی واسه من جای آشتی که نذاشتی

    کاش از اول گل عشقو توی قلبم نمی کاشتی

    یه بهونه که دوباره با تو باشم که ندارم

    این تو هستی که بیایی با یه بوسه واسه آشتی

    دل صبوری که نداره آی نداره

    تا بدونی که نداره آی نداره

                                                        شب، شب، شب که نذاشتی خواب نذاشتی برام

                                                        روز، روز، روز که نذاشتی خواب نذاشتی برام

                                                        مثه من برات یه عاشق پیدا نمی شه

                                                        مثه من کسی از عشقت شیدا نمی شه

                                                        دل من می خواد بباره گرفته بی تو

                                                        ابرای تو آسمونش که وا نمی شه

    تو که رفتی واسه من جای آشتی که نذاشتی

    کاش از اول گل عشقو تو دلم نمی کاشتی

    یه بهونه که دوباره با تو باشم که ندارم

    این تو هستی که بیای با یه بوسه واسه آشتی

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:43 |
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.

مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.



باز هم عشق بی منت برتر است!

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:42 |

 

اي كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت دروغ، عشق و غرور.

آن وقت كسي مجبور نمي شد از روي غرور بخاطرعشق دروغ  بگويد...

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:42 |

 

سلام به تو که شوری را از بی نمکی رد کرده ای!

اصلا فکر نمی کردم همچین آدمی باشی! یعنی تو اینجوری بودی و من نمی دونستم؟ واقعا که هم برا خودم هم برا تو هم اونا متاسفم.

من وقتی شنیدم هنگ کردم! اصلا رَم کم آوردم. کارتی گرافیکم سوخت!

 م منفجر شد! به خدا کم مونده بود شاخ در بیارم که دیگه خداCPU

 رحم کرد در نیاوردم. نمی دونم دیگه چی بگم. فقط اینو بدون که از هر کس دیگه ای انتظاراین کارو داشتم غیر از تو.

بابای

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:41 |

به دیدارم بیا هر شب، دلم تنگ است!

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،

دلم تنگ است!

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است!

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالا مال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهیها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

... شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در این ایوان و در تالاب من،

دیریست در خوابند پرستوها و ماهیها

و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من!

بیا ای یار مهتابی...

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:40 |

Friend are like puzzle pieces.

If one goes away,

That piece can never be replaced

And the puzzle will be whole again.

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:39 |

نازنینم! چقدر زود دلم هوای دیدن یک لحظه نگاهت را کرد

و

چه زود دلم برای طنین نوازشگر صدایت تنگ شد.

ای کاش می دانستی دل تنگی من هیچ وقت لطافت قلب مهربانت را از یاد نخواهد برد...

ای کاش می دانستی که معصومیت نگاه زیبایت را با هیچ دیده ی فریبنده ای عوض نمی کنم...

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:38 |
 

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد...

دروغی کوچک از کسی که تو،

زندگی را جز با او و جز برای او نمی خواهی...

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:37 |

سلام بچه ها خوبین؟ سلامتین؟ دماغتون چاقه؟ دیگه چه خبرا؟ ما رو نمی بینین خوشحالین؟ (خوب دیگه بسه

 چقد احوالپرسی می کنی؟ برو پی کارت دیگه!) باشه بابا، چیه، چیه، نکشیمون! خوب می دونین می خواستم یه کم

باهاتون درد و دل کنم. ( آره ارواح عمه ت ما هم باور کردیم! ) نه به جون خودم راست میگم. این قده دلم از دنیا

 پره که اگه بخوام براتون بگم یه شاهنامه می شه واسه خودش، اما چه کنیم که نه من وقت نوشتنش رو دارم،

 نه شما وقت خوندنش رو. می خواستم از بی وفایی های روزگار بگم براتون. از اینکه چطور با آدما بازی می کنه.

از اینکه آدمای این روزگار چقده بی وفا و کثیف و پست و بی مصرف و ( هی، هی، هی قرار نشد همین طور برا خودت

 ناسزا ردیف کنی ها! ) باشه بابا باشه قبول. چه قده امروز گیر می دی؟ خلاصه این دوره و زمونه بد زمونه ایه.

به هیچ کس نمی تونی اعتماد کنی هر کی هر چی می گه فکر می کنی داره دروغ می گه. حداقل من که اینجوریم. شما رو دیگه

 نمی دونم. دنیا اینقده خراب و کثیف شده که واقعا نمی دونم چی بگم. فکر می کردم که خیلی حرف دارم اما حالا می بینم که نه،

اولا خودتون همه شو می دونین چون هر روز دارین مشاهده می کنین. ( اوووووو مشاهده! ) دوما من نمی دونم چرا همش یه چیزایی

  میاد تو ذهنم اما تا میام بنویسم یادم می ره. عیب نداره، مهم نیست. ولی خلاصه گفتم که گفته باشم تو این زمونه بیخودی به کسی اعتماد

نکنین. بابا هر کی گفت دوستت دارم که راست نمی گه. شاید روزی 7777777 نفر بهت بگن دوستت دارن حالا دیگه همه شون

 راست می گن ارواح عمه هاشون؟ نه جونم باور نکن. ( قابل توجه تو نیش نیشی جون! )

خوب دیگه بهتره برم پی کارم. فعلا بابای...

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:36 |
کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم...اما نه در پاییز و زمستان درختان سبز نیستند. پس شاید تو را از یاد ببرم.

کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم.

کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی...اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.

پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم - آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:35 |

پسران و دختران همگی خواهان ازادی - عشق- امنيت- احترام و......ميباشند.ولی رفتارهای ذهنی و فکری و دختران و پسران در پاره ای از صفات با هم فرق داشته و به گونه متفاوت عمل ميکنن. در ذيل به پاره ای ارزش ها و خصوصيات دختران و پسران اشاره شده است.

 

*دخترها به احساسات خود بيشتر بها ميدن ولی پسر احتياجات خود را مد نظر قرار ميدهند

 

*اميد در دل دخترها و ارزوها در دل پسرها موج می زند

 

*دخترها به هنگام در گيری عاطفی افسرده ميشوند ولی پسرها معمولا به انزوا کشيده ميشوند

 

*دختر ها تحت تاثير اعمال ديگران با احتياط تر عمل می کنند و بيشتر به گذشته توجه دارند ولی پسرها بيشتر به اينده توجه دارند

 

*در صحنه زندگی دخترها معمولا بيننده و پسرها بازيگرند

 

*اکثر دخترها به بود نبود و پسرها به بايد و نبايد ميانديشند

 

 

*پايبندی در دخترها وپايداری در پسرها به چشم میخورد

 

*دخترها معمولا به اسانی تحمل ميکنند پسرها به سادگی تحميل

 

*دخترها در توضيح دادن و پسرها در توجيح کردن مهارت قابل توجهی دارند

 

*دخترها به تفاهم و پسرها به توافق راغب ترند

 

*ثبات داشتن را دخترها ترجيح ميدهند و ثابت کردن را پسرها

 

*دخترها معمولا اهل جواب دادن و پسرها اهل جولان دادن می باشند

 

*دخترها ميل به حمايت کردن دارند و پسرها ميل به حماسه افرينی

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:34 |

 مرگ چه مزه ایه ؟

- مزه یخ میده

- یعنی چی ؟

- یعنی تنت سرد میشه و زبونت بی حس

- درد نداره

- اگه گازش نزنی نه ,

- پس باید چه جوری خوردش ؟

- باید آروم آروم , مکش بزنی

- پس اینایی که یه دفه می میرن چی ؟

- این مدلش درد داره ... خیلی هم درد داره .

- دردش چه طوریه ؟

- مثل درد زنده بودن بعد از مردن اونی که دوستش داری .. فهمیدی ؟

- ... ام ... آره .. راست میگی ... خیلی درد داره .

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:33 |

غصه نخور عزیزم که زندگی قشنگه

پیر نمی شه تو دنیا کسی که شوخ و شنگه

دورنگ نباش با هیچ کس که دنیا رنگارنگه

دورنگ نباش با هیچ کس که دنیا رنگارنگه

سنگ می خوره تو دنیا به اون دلی که سنگه

غصه نخور عزیزم که زندگی قشنگه

اون که یه روزگاری عشقمو ایمونم بود

اون که فقط نگاهش دردمو درمونم بود

اما حالا می بینم که آفت جونم بود

اما حالا می بینم که آفت جونم بود

یه عمر در انتظارش به گوشه ای نشستم

از همه دل بریدم از همه کس گسستم

دل به غریبه ها بست نمک نداره دستم

دل به غریبه ها بست نمک نداره دستم

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:32 |
 

خزان آرزو هايم فرا رسيد

آسمان تپيد و ديگر هيچ ...

ديگر هيچ از آن قصر طلايی خيالم باقی نماند

جز خاکستری سرد و بی روح

و اينک ديگر اميدی نيست

ديگر زندگی ای نيست

ديگر هيچ چيزی نيست

مرا با خود ببر

مرا نيز با خود ببر

تا در اين دنيای نکبت بار نباشم

و اين را نبينم

 

با اين اتفاقی که افتاده فکر نمی کنم ديگه اميدی واسه زندگی داشته باشم

اما ازتون خواهش می کنم برام دعا کنيد. دعا، دعا، دعا کنيد ...

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:31 |

 
before me, ask if you
could bring a friend.

اگر تو خواستی قبل از من بميری

بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

 

 

True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.

يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.

 

 

Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

Friends are God's way of taking care of us.
دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.

Friendship is one mind
in two bodies.

دوستی يعنی يک روح در دو بدن .

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

 

Hold a true friend with both your hands.;


يک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.

 

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:30 |

Nothing else matter

ديگر، هيچ چيز اهميت ندارد...

So close no matter how far

بسيار نزديک است هر اندازه دور باشد...

Couldn’t be much more from the heart

صميمانه تر از اين نمی توانم حرف های دلم را بگويم...

Forever trusting who we are

دلگرمی جاودان به آنچه که هستيم

And nothing else matter

ولی  ديگر، ... اهميت ندارد

Never opened myself this way

هرگز درون خود را بدين گونه نگشودم

Life is ours we live it our way

زندگی از آن ماست... که بزييم به شيوه خودمان

All these words I don’t just say

... و همه آن حرف هايی که بازگو نمی کنم

And nothing else matter

و ديگر هيچ چيز اهميت ندارد...

Trust I seek and I find in you

آن دلگرمی که به دنبالشم... در تو می يابم

Every day for us some thing new

هر روز برای من چيز تازه ای داری...

Open mind for a different view

و ذهن من را برای ديدگاه های نو می گشايِی...

And nothing else matter

و ديگر هيچ چيز اهميت ندارد...

Never cared for what they know

هرگز ارزش قائل نشدم، برای آنچه ميدانند...

Never cared for what they know

هرگز ارزش قائل نشدم، برای آنچه ميدانند...

But I know

آه! که من می دانم...

 

+ نوشته شده توسط شانیز در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:28 |


Powered By
BLOGFA.COM